می شود خرج زمین چون میوه خام افتد به خاک
وای بر آن کس که اینجا ناتمام افتد به خاک
۱از طلوع و از غروب مهر روشن شد که چرخ
هرکه را برداشت صبح از خاک، شام افتد به خاک
۲بی تأمل از لب هرکس که حرفی سر زند
مست خواب آلودهای از پشت بام افتد به خاک
۳هست بیرنگی همان در گوهر او برقرار
پرتو خورشید اگر رنگین ز جام افتد به خاک
۴نیست کبر و سرکشی در طینت روشندلان
پرتو خورشید پیش خاص و عام افتد به خاک
۵بس که دارد سرو او را تنگ در بر سرکشی
نیست ممکن سایه آن خوشخرام افتد به خاک
۶هست از دشمن تواضع ریشه مکر و فریب
کی بود از خاکساران گرچه دام افتد به خاک!
۷در وصال از حسرت سرشار من دارد خبر
هرکه را در پای گل از دست جام افتد به خاک
۸از نوای دلخراش من به یاد گلستان
اشک گردد دانه و از چشم دام افتد به خاک
۹از هوا گیرد سخن را چون طرف باشد رسا
مستمع چون نارسا کلام افتد به خاک
۱۰دم زدن کفرست در بزم حضور خامشان
برهمن پیش صنم جای سلام افتد به خاک
۱۱دیدههای پاک سازد ناتمامان را تمام
نور ماه ناقص از روزن تمام افتد به خاک
۱۲میفتد از پختگی بر خاک هرجا میوهای است
جز سخن صائب که چون افتاد خام، افتد به خاک
۱۳