تا ز می قانع به خوناب جگر گردیده ام
سرخ رو از باده بی درد سر گردیده ام
۱تا مگر داغی به دست آرم درین بستانسرا
همچو برگ لاله سر تا پا جگر گردیده ام
۲نیست چون شبنم مرا مانع کسی از قرب گل
از ادب من حلقه بیرون در گردیده ام
۳گرچه از پیوند گردد هر نهالی بارور
من ز پیوند علایق بی ثمر گردیده ام
۴از حریم قرب چون سنگم به دور انداخته است
چون فلاخن هرکه را برگرد سرگردیده ام
۵رویم از دل واپسی از قبله برگردیده است
در بیابان طلب تا راهبر گردیده ام
۶تلخ و شور بحررا بر خود گوارا کرده ام
تا به چشم خلق شیرین چون گهر گردیده ام
۷روزگاری خورده ام در تنگنای نی فشار
تا به کام خلق شیرین چون شکر گردیده ام
۸نفس سرکش همچنان گردن فرازی می کند
گرچه زیر پای موران پی سپر گردیده ام
۹داغ دارم توسن چوگانی افلاک را
تا درین میدان چو گو بی پا و سر گردیده ام
۱۰بی محل چون مرغ هنگام لب مگشا که من
چون جرس از هرزه نالی بی اثر گردیده ام
۱۱کی به آب شور این دلمردگان لب ترکنم
من کز آب زندگانی تشنه برگردیده ام
۱۲کرده است از بس که غفلت ریشه در رگهای من
همچو مخمل در گرانخوابی سمر گردیده ام
۱۳کرده ام صائب دل خود آب از آه آتشین
تا درین گلشن چو شبنم دیده ور گردیده ام
۱۴