بس که باشد شکوه های آتشین در نامه ام
دود بر می آرد از بال سمندر نامه ام
۱پیش ازین گر بود محتاج کبوتر نامه ام
می کند از شوق اکنون کار شهپر نامه ام
۲گرچه از خامی سیه گردیده یکسر نامه ام
می کند در بحر رحمت کار عنبر نامه ام
۳داغ خورشید قیامت در سیاهی گم شود
چون گشاید بال در صحرای محشر نامه ام
۴همچنان از ساده لوحی می زنم نقشی برآب
می شود هرچند محو از دیده تر نامه ام
۵چون چراغ زیر دامن از حدیث آتشین
میدرخشد از ته بال کبوتر نامه ام
۶از جواب تلخ چون تیری که بر گردد ز سنگ
باز میگردد به من ازکوی دلبر نامه ام
۷هر که را قاصد کنم از گرم رفتاران شوق
از گریبان افکند بیرون چو اخگر نامه ام
۸راز با هر ساده لوحی در میان نتوان نهاد
نیست چون پروانه مغرور جز پر نامه ام
۹یاد ایامی که از شوق بلند اقبال بود
تیر روی ترکش بال کبوتر نامه ام
۱۰التماس قتل کردم ز انتظارم می کشد
آه اگر می بود مضمون دگر در نامه ام
۱۱نافه می ریزد به خاک از سایه مرغ نامه بر
تا ز وصف کاکل او شد معنبر نامه ام
۱۲درزمان حسن عالمسوز او بیقدر شد
ورنه می زد شمع چون پروانه بر سر نامه ام
۱۳گفتم آن ناآشنااز نامه گردد آشنا
پرده بیگانگی شد عاقبت هرنامه ام
۱۴از مروت نیست خون کردن دل احباب را
ورنه دارد شکوه ها در سینه مضمر نامه ام
۱۵می برم خود نامه خود را و می سوزم زرشک
آه اگر می بود محتاج کبوتر نامه ام
۱۶گرچه می دانم جوابش نیست صائب غیر جنگ
می رساند همچنان خود را به دلبر نامه ام
۱۷