شد جهان پر نور تا دل را مصفا ساختم
خاک یوسف زار شد تا سینه را پرداختم
۱تا شدم آواره از دارالامان نیستی
تیغ می زد موج گردن هرکجا افراختم
۲چون توانم دور گردان را به یک دیدن شناخت
من که با این قرب خود را سالها نشناختم
۳سرمه شد در استخوانم مغز از دود چراغ
تا دو چشم سرمه سایش را سخنگو ساختم
۴گوش سنگین سنگ دندان ملامت بوده است
رخنه غم بسته شد تا گوش را کر ساختم
۵گردن افرازی سرم را داشت دایم برسنان
بدنیامد پیش من تا سر به پیش انداختم
۶از بساط خاک نقشی دلنشین من نشد
جز همان نقشی که خود را بی تامل باختم
۷نیست از سیل حوادث بر دلم صائب غبار
من که از روی زمین با گوشه دل ساختم
۸