زان لب جان بخش با خط معنبر ساختم
من به ظلمت ز آب حیوان چون سکندر ساختم
۱در محیط عشق غواصی نمی آمد ز من
با کف بی مغز ازان دریای گوهر ساختم
۲بازشد از شش جهت بر روی من هر در که بود
تا ازین درهای بی حاصل به یک در ساختم
۳همچنان چون عود خامم در محبت گرچه من
سینه را از آه آتشباز مجمر ساختم
۴من که دریا در نمی آمد به چشم همتم
عاقبت با قطره آبی چو گوهر ساختم
۵می شمارند اهل درد از بیغمانم گرچه من
داغ خود را خوش نمک از شورمحشر ساختم
۶می کشم خجلت زبینایان ز کوته دیدگی
تا ترا با آفتاب و مه برابر ساختم
۷حاصلی جز سنگ طفلان در برومندی نبود
من به برگ از گلشن ایجاد از بر ساختم
۸آفتاب مغفرت می خواست میدان وسیع
دامن خود را به جای دیده من ترساختم
۹شوق من از نامه پردازی به دیدارش فزود
چشم خود را حلقه پای کبوتر ساختم
۱۰هر سر بی مغز درخورد کلاه فقر نیست
من زناشایستگی با افسر زر ساختم
۱۱شیشه خشک است در کامم شراب لعل فام
تا به خون دل دهان خویش راترساختم
۱۲چهره زرین ز چشم زخم صائب ایمن است
از زروسیم جهان باروی چون زرساختم
۱۳