راه حرفی پیش ان لب چون سخن می خواستم
بوسه واری جا درآن کنج دهن می خواستم
۱درلباس اظهار مطلب شاهد تردامنی است
باتو خود را درته یک پیرهن می خواستم
۲چرخ سنگین دل نصیب آن خط شبرنگ ساخت
از لب میگون از کامی که من می خواستم
۳از دو سر خوب است باشد دوستیها برقرار
با تو خود را و ترا با خویشتن می خواستم
۴انجمن گردید از فکر پریشان خلوتم
با تو کنج خلوتی در انجمن می خواستم
۵از دل پر خون من گردید طالع چون سهیل
آن عقیق نامداری کز یمن می خواستم
۶سر به جیب خویش بردم در گریبان یافتم
نکهتی کز یوسف گل پیرهن می خواستم
۷چهره یوسف ز سیلی گرمی بازار یافت
سایه دستی از اخوان وطن می خواستم
۸جامه ای کز تن نروید می کند دل را سیاه
کشته خود را ز خون خود کفن می خواستم
۹چیدن گل صائب از سیر چمن مطلب نبود
ناله گرمی ز مرغان چمن می خواستم
۱۰