از هوای تر بر افروزد چراغ عشرتم
رشته باران بود شیرازه جمعیتم
۱نیست جز مهر خموشی حلقه ای بر در مرا
می خورد بر یکدیگر از چشم گویاخلوتم
۲از کمال بی دماغی صحبت ارباب حال
خانه زنبور می آید به چشم وحشتم
۳تلخ دارد عیش بر کنج دهان گلرخان
از شکر شیرینی بسیار کنج عزلتم
۴آبروی من چو گوهر سر به مهر عزت است
روزه از حرف طمع دارد زبان حاجتم
۵مستی و دیوانگی می ریزد از رفتار من
نقش پا رطل گران می گردد از کیفیتم
۶از تماشای شکار جرگه دارد بی نیاز
شادی جمعیت دل در کمند وحدتم
۷می گذارم گرچه چون خورشید پهلو بر زمین
آسمان را داغ دارد از بلندی همتم
۸حرف حق را برزبان می آوردم منصوروار
تیغ می مالد زبان بر خاک پیش جراتم
۹با همه بی حاصلی دارم دل آزاده ای
برنیاید از بغل چون سرودست حاجتم
۱۰همچو عنقا سعی درگمنامی خود می کنم
نیست صائب چون نواسنجان تلاش شهرتم
۱۱