گرچه در تعمیر جسمم غافل از دل نیستم
دست در گل دارم اما پای در گل نیستم
۱خط شناس جوهر آیینه دل نیستم
ورنه از راز نهان چرخ غافل نیستم
۲پیش انوار تجلی نعل من درآتش است
چون شرر پروانه هر شمع محفل نیستم
۳با اثر کاری ندارد اشک بی پروای من
تخم می افشانم در فکر حاصل نیستم
۴ماه نتواند به دام هاله آوردن مرا
پیش هر ناشسته رویی پای درگل نیستم
۵کشتی نوحم دل دریاست لنگر گاه من
چون کمند موج در انداز ساحل نیستم
۶گرچه از منزل برون ننهاده ام هرگز قدم
بی خبر ازراه و رسم هیچ منزل نیستم
۷با همه آزردگی از من کسی آزرده نیست
آهنین جانم ولیکن آهنین دل نیستم
۸در نمی آیم ز جا از روی گرم انجمن
چون سپند بی ادب نادیده محفل نیستم
۹پیچ و تاب فارغ البالی بلایی بوده است
جسته ام بیرون ز بند و بی سلاسل نیستم
۱۰وحشیان آرزو را سر به صحرا داده ام
همچو مجنون گوش برآوازمحمل نیستم
۱۱دامن مطلب به جستجو نمی آید به دست
ورنه من در قطع راه شوق کاهل نیستم
۱۲می زند موج شکستن پیکرم چون بوریا
در دبستان ریاضت فرد باطل نیستم
۱۳گرچه از زخم نمایان شاخ گل گردیده ام
همچنان از چشم زخم خار غافل نیستم
۱۴در بیابان طلب چون لشکر ریگ روان
می کنم قطع ره و در فکر منزل نیستم
۱۵گرچه صائب شسته ام از دل غبار آرزو
یک نفس بی آه و یک دم بی غم دل نیستم
۱۶