شهری عشقم چو مجنون در بیابان نیستم
اخگر دل زنده ام محتاج دامان نیستم
۱دست خود چون خوشه پیش ابر می سازم دراز
خوشه چین کشت این خرمن گدایان نیستم
۲قطره خود را ز کاوش می کنم بحر گهر
چون صدف در انتظار ابر نیسان نیستم
۳شبنم خود را به همت می برم برآسمان
در کمین جذبه خورشید تابان نیستم
۴گرچه خاررهگذارم همتم کوتاه نیست
هر زمان بادامنی دست و گریبان نیستم
۵دور کردن منزل نزدیک را از عقل نیست
چون سکندر در تلاش آب حیوان نیستم
۶بوی یوسف می کشم از چشم چون دستار خویش
چشم بر راه صبا چون پیر کنعان نیستم
۷خویش را فربه نمی سازم ز خوان دیگران
چون مه نو کاسه لیس مهر تابان نیستم
۸بر سر میدان جانبازان بود جولان من
در قفس چون شیر بیدل از نیسان نیستم
۹کرده ام با خاکساری جمع اوج اعتبار
خار دیواره ام و بال هیچ دامان نیستم
۱۰نیست چون بوی گل از من تنگ جا بر هیچ کس
در گلستانم ولیکن در گلستان نیستم
۱۱بر دل آزادگان هرگز نمی گردم گران
همچو قمری باردوش سرو بستان نیستم
۱۲دار نتواند حجاب جرات منصور شد
اتشم از چوب دربان روی گردان نیستم
۱۳نان من پخته است چون خورشید هر جا می روم
در تنور اتشین ز اندیشه نان نیستم
۱۴رفته چون مور از قناعت پای سعی من به گنج
در تلاش مسند دست سلیمان نیستم
۱۵می برم از کنج عزلت لذت کنج دهان
از حلاوتخانه وحدت گریزان نیستم
۱۶نیست از خواری به عزت پله ای نزدیکتر
همچو یوسف دلگران از چاه و زندان نیستم
۱۷دشمنان را در نظر دارم شکوه کوه قاف
از گرانقدری سبک در هیچ میزان نیستم
۱۸گوش تاگوش زمین از گفتگوی من پرست
در سخن صائب چو طوطی تنگ میدان نیستم
۱۹