من حریف ننگ و عار بیوفایی نیستم
بندبندم کن که من مرد جدایی نیستم
۱تلخ دارد خواب شیران جهان را مور من
خاک را ه مردم از بی دست و پایی نیستم
۲کرده ام من ترک دنیارا نه دنیاترک من
در لباس اهل فقر از بی قبایی نیستم
۳بیشتر عزلت گزینان در کمین شهرتند
من ز عزلت درمقام خودنمایی نیستم
۴بسته ام عهد درستی با شکستن در ازل
از فلک امیدوار مومیایی نیستم
۵گو برآرد وحشت تنهایی از جانم دمار
من حریف راه ورسم آشنایی نیستم
۶ماه از من قرص بیهوده پنهان می کند
سیر چشمم در پی نان گدایی نیستم
۷پشت بر دیوار حیرت همچو ساحل داده ام
روز وشب چون موج در زنجیر خایی نیستم
۸می توانم خاک پای عارف رومی شدن
در سخن هر چند عطار و سنایی نیستم
۹