در غریبی گشت صرف نامجویی چون عقیق
مشت خونی کز جگر گاه یمن برداشتم
۱با زبردستی سپهراهنین پی برنداشت
از امانت بار سنگین که من برداشتم
۲شکوه از راه درشت عشق کافر نعمتی است
من ز خارش فیض بوی پیرهن برداشتم
۳مرغ بی بال و پر شب آشیان گم کرده ام
تا دل خود را ز زلف پرشکن برداشتم
۴هر دو عالم چون صف مژگان فتاد از چشم من
خار راهت تا به چشم خویشتن برداشتم
۵جز ندامت حاصل دیگر سوال من نداشت
رزق دندان گشت دستی کز دهن برداشتم
۶مشت خون کشته من قابل دعوی نبود
دست از دامان آن سیمین بدن برداشتم
۷حاصل صورت پرستی غوطه در خون خوردن است
عبرت از انجام کار کوهکن برداشتم
۸چون صراحی نشاه می می دهد گفتار من
بزم شد پرشور تا مهر از دهن برداشتم
۹صائب از نظاره فردوس گشتم بی نیاز
پرده تا از روی گلرنگ سخن برداشتم
۱۰تا لب لعل ترا مهر از دهن بر داشتم
فیض داغ تازه از داغ کهن برداشتم
۱۱روی تلخ بحر بر من راه خواهش بسته داشت
پیش نیسان چون صدف دست از دهن برداشتم
۱۲منفعل از آزادگانم گرچه غیر از دل نبود
توشه ای کز عالم ایجاد من برداشتم
۱۳از چمن پیرا چه افتاده است ناز گل کشم
من که از کنج قفس فیض چمن برداشتم
۱۴گرچه می دانم نخواهد آمد از بیطاقتی
وعده آن یار جانی را به تن برداشتم
۱۵از ندامت می زنم در روزگار خط به سر
دست گستاخی کز آن سیب ذقن برداشتم
۱۶فکر داغ تازه ای می گشت گرد دل مرا
پنبه ای گاهی گر از داغ کهن برداشتم
۱۷چون نظر بردارم از زلفی که ازهر حلقه اش
بهره ناف غزالان ختن برداشتم
۱۸بر سپند من ز اهل بزم کس را دل نسوخت
گرچه من آفات چشم از انجمن برداشتم
۱۹یوسفستان گشت زندان غریبی در نظر
تا ز دل یاد زمین گیر وطن برداشتم
۲۰