چون صدف دستی که از بهر گهر برداشتم
گر به دندان می گرفتم عقد گوهر داشتم
۱بستر وبالین من بود از پروبال هما
تا درین بستانسرا سر در ته پرداشتم
۲دامن پاک قیامت را چرا در خون کشم
من که زخم از خنده خود همچو گل برداشتم
۳تیرم از تسخیر آن آیینه رو آمد به سنگ
من که در پیشانی اقبال سکندر داشتم
۴کار روغن می کند با شعله بیباک آب
شد زیاد از تیغ او شوری که در سر داشتم
۵پای سیرم خشک گردید از غرور زهد کاش
بادبانی چون حباب از دامن ترداشتم
۶نشتر از نامردمی در پرده چشمم شکست
از ره هر کس به مژگان خار و خس برداشتم
۷سبزه خط زهر قاتل شد بر آن تیغ نگاه
من به این فصل بهار امید دیگرداشتم
۸آه سردی بود کز دل از ندامت جسته بود
سایه بیدی که در صحرای محشر داشتم
۹از رگ خامی همان در پیچ و تابم گرچه من
بستر وبالین زآتش چون سمندر داشتم
۱۰هرگز از وحشت نیاسودم درین آرامگاه
تکیه بر شمشیر از پهلوی لاغر داشتم
۱۱چون سبو در گردن می شد حمایل عاقبت
دست کوتاهی که دایم در ته سر داشتم
۱۲بی نیاز از خلق از دست دعای خود شدم
حاصل عالم ازین یک کف زمین برداشتم
۱۳طوطی من صائب از گفتار شکر می فشاند
تا ز عشق آیینه رویی در برابر داشتم
۱۴