تا ز اهل حیرتم خاطر پریشان نیستم
شمع بی فانوسم آن روزی که حیران نیستم
۱تیغ بی آبم به دست کارفرمایان عشق
چون رگ ابر بهارانم که گریان نیستم
۲همچو داغ عشق می جویم دل صد پاره ای
لاله هر باغ و شمع هر شبستان نیستم
۳با خس و خاشاک عالم تازه رو برمی خورم
درلباس تلخ همچون آب حیوان نیستم
۴می کنم گوهر به همت اشک تلخ خویش را
چون صدف در زیر بار ابرنیسان نیستم
۵می رسانم خانه آیینه خود را به آب
چون سکندر در تلاش آب حیوان نیستم
۶برق آفت در کمین خرمن جمعیت است
تا پریشان خاطرم، خاطر پریشان نیستم
۷بید مجنونم لباس من بود موی سرم
از لباس شرم چون آیینه عریان نیستم
۸هر زمان در کوچه ای جولان وحشت می زنم
همچو مجنون بار دوش یک بیابان نیستم
۹نیست از دار فنا اندیشه منصور مرا
آتشم از چوب دربان روی گردان نیستم
۱۰نقش امیدی که من از عشق دارم د رنظر
گر ببازم هر دو عالم را پشیمان نیستم
۱۱رزق می آید به پای خویش تا دندان به جاست
آسیا تا هست در اندیشه نان نیستم
۱۲سینه چون پروانه بر شمع تجلی می زنم
چون شرار از صحبت آتش گریزان نیستم
۱۳بوته خاری مرا از دامن صحرا بس است
در قفس پیوسته از فکر گلستان نیستم
۱۴تا گریبان دامن از خار تعلق چیده ام
همچو بحر از خار و خس آلوده دامان نیستم
۱۵چون نباشم ایمن از درد بلند اقبال عشق
نزل خاصان است درد و من از ایشان نیستم
۱۶رهروان را می دهم در چشم خود چون اشک جا
تشنه آزار چون خار مغیلان نیستم
۱۷همچو جان آثار من پیداست بر لوح وجود
گرچه پنهانم به ظاهر لیک پنهان نیستم
۱۸هیچ نقشی را نمی گیرم به غیر از سادگی
مهره موئین چرخ حال گردان نیستم
۱۹سایه دیوار رااز دور می بوسم زمین
همچو شبنم خوش نشین باغ و بستان نیستم
۲۰آبهای شکرین مصر غربت خورده ام
من حریف آب تلخ چاه کنعان نیستم
۲۱شربت بیماری من گریه تلخ من است
چون هوس بیمار آن سیب زنخدان نیستم
۲۲این جواب آن غزل صائب که می گوید حکیم
من حریف باد دستیهای مژگان نیستم
۲۳