شب که آن آیینه رو را در برابر داشتم
طالع فغفور و اقبال سکندر داشتم
۱شرح می دادم به آن لب تلخکامیهای خویش
راه حرفی همچو طوطی پیش شکر داشتم
۲بر لب سر چشمه کوثر ز روی شرمگین
سینه ای سوزانتر از صحرای محشرداشتم
۳آن که در گردنکشی مینای می را داغ داشت
تا سحر لب بر لب او همچو ساغر داشتم
۴نعل وارون دوربینان را حصار آهن است
دل به جایی و نظر بر جای دیگر داشتم
۵سادگی آیینه ام را شد حصار عافیت
روزیم خون بود تا چون تیغ جوهر داشتم
۶زنده ام فکر عمارت کرد چون قارون به خاک
یاد ایامی که خشتی در ته سر داشتم
۷در گرفتاری همان بودم گرفتاری طلب
در قفس بودم نظر بردام دیگر داشتم
۸تا سر شوریده ام از داغ سودا گرم بود
چون مسیحا چتر از خورشید بر سر داشتم
۹تشنه چشمی چون صدف مهر ازدهانم بر گرفت
ورنه من در پرده تبخاله کوثر داشتم
۱۰در محیط آفرینش از سخنهای گزاف
لال بودم چون صدف با آن که گوهر داشتم
۱۱نیست صائب آتشین گفتاری من این زمان
آتشی در سینه دایم همچو مجمر داشتم
۱۲