یاد ایامی که رو برروی جانان داشتم
آبرویی همچو شبنم در گلستان داشتم
۱باغبان بی رخصت من گل نمی چید از چمن
امتیازی در میان عندلیبان داشتم
۲شاخ گل یک آب خوردن غافل از حالم نبود
برگ بخت سبز برسر در گلستان داشتم
۳هر سحر کز خار خار عشق می جستم زجا
همچو گل بر سینه صد زخم نمایان داشتم
۴این زمان آمد سرم بر سنگ ورنه پیش ازین
بالش آسایش از زانوی جانان داشتم
۵بوی گل بیرون نمی برد از چمن دزد نسیم
پاسبانی در بن هر خار پنهان داشتم
۶سرمه را دست خموشی بر دهان من نبود
راه حرفی پیش آن چشم سخندان داشتم
۷هر غباری کز سرکوی تو می رفتم به چشم
منت روی زمین بر دوش مژگان داشتم
۸صائب آن روزی که می خندیدم از وصلش چو صبح
کی خبر از روزگار شام هجران داشتم
۹