یاد ایامی که در دل خار خاری داشتم
در جگر چون لاله داغ گلعذاری داشتم
۱از تهی پایی به هر صحرا که راهم می فتاد
از سر هر خار امید بهاری داشتم
۲سکه فرمانروایی داشت روی چون زرم
در کنار خویش تا سیمین عذاری داشتم
۳میل چشم غیر بود آن روز مد عیش من
کز دو چشمش مستی دنباله داری داشتم
۴سبزه امید من آن روز چون خط تازه بود
کز لب لعلش شراب بی خماری داشتم
۵عشرت روی زمین در دل مرا آن روز بود
کز خط ریحان او بر دل غباری داشتم
۶خرمن گل بود کوه بیستون در دیده ام
در نظر تا جلوه گلگون سواری داشتم
۷گلعذاران می ربودندم ز دست یکدگر
تا چو شبنم دیده شب زنده داری داشتم
۸نعل برگ عیش چون برگ خزان در آتش است
ورنه من هم پیش ازین باغ و بهاری داشتم
۹شد به کوری خرج روی سخت این آهن دلان
در دل چون سنگ پنهان گر شراری داشتم
۱۰کم نشد چون موج از آغوش دریا وحشتم
گرچه بودم در میان دایم کناری داشتم
۱۱آسمان با آن زبردستی مرا در خاک بود
از غبار خاکساری تا حصاری داشتم
۱۲گرچه از بی حاصلی بودم علم در بوستان
بر دل از آزادگی چون سرو باری داشتم
۱۳صورت احوال من بی خال عیب آن روز بود
کز سر زانوی خود آیینه داری داشتم
۱۴بود ماه عید صائب در نظر سی شب مرا
در نظر تا طاق ابروی نگاری داشتم
۱۵