از سر کوی تو گر عزم سفر می داشتم
می زدم بر بخت خود پایی که بر می داشتم
۱داشتم در عهد طفلی جانب دیوانگان
می زدم بر سینه هر سنگی که بر داشتم
۲حلقه ای کم می شد از زنجیر مجنون مرا
دیده رغبت ز روی هر چه بر می داشتم
۳زندگی را بیخودی برمن گوارا کرده است
می شدم دیوانه گر از خود خبر می داشتم
۴دل چو خون گردید بی حاصل بود تدبیرها
کاش پیش از خون شدن دل از تو بر می داشتم
۵می کشیدم پای استغنا به دامان صدف
قطره آبی اگر همچون گهر می داشتم
۶می ربودندم ز دست و دوش هم دردی کشان
چون سبو دست طلب گر زیر سر می داشتم
۷بی پر و بالی مرا محبوس دارد در فلک
می شکستم بیضه را گربال و پر می داشتم
۸در جگر می ساختم پنهان ز بیم چشم زخم
از دم تیغ تو هر زخمی که بر می داشتم
۹می فشاندم آستین بر زنگ وبوی عاریت
زین چمن گر چون خزان برگ سفر می داشتم
۱۰در برومندی ندادم نامرادی را ز دست
گردنی دایم کج از جوش ثمر می داشتم
۱۱دست من هر چند ازان موی میان کوتاه بود
در رگ جان پیچ و تاب آن کمر می داشتم
۱۲عاقبت مشق جنون من به جایی می رسید
روی نو خط ترا گر در نظر می داشتم
۱۳جیب و دامان فلک پر می شد از گفتار من
در سخن صائب هم آوازی اگر می داشتم
۱۴