گر ز خود بیرون کسی فریادرس میداشتم
میکشیدم ناله از دل تا نفس میداشتم
۱سود من در پله نقصان ز بیسرمایگی است
میشدم سیمرغ اگر بال مگس میداشتم
۲صحبت همدرد زندانم را گلستان میکند
همنوایی کاش در کنج قفس میداشتم
۳وحشت ذاتی گوارا کرد عزلت را به من
میشدم دیوانه گر الفت به کس میداشتم
۴این زمان شد سینهام تاریک ورنه پیش ازین
صبح را آیینه در پیش نفس میداشتم
۵شد ز قحط آه از مطلب کمندم نارسا
کاش دودی در جگر چون خار و خس میداشتم
۶پله دوری ز محمل بود منظور ادب
گوش اگر گاهی به آواز جرس میداشتم
۷حرف تلخی از دهان او به من هم میرسید
گر زبان شکوه چون اهل هوس میداشتم
۸بیکسیها ناله را بر من گوارا کرده است
مُهر بر لب میزدم گر دادرس میداشتم
۹پختگی دریای پرشور مرا خاموش کرد
کاش جوشی چون شراب نیمرس میداشتم
۱۰تا دل از ذوق گرفتاری به آزادی رسید
شد تمام امید بیمی کز عسس میداشتم
۱۱از نفسهای پریشان تیره شد آیینهام
صبح میگشتم اگر پاس نفس میداشتم
۱۲گر نمیگردید در عالم کس من بیکسی
از کسان صائب من بیکس چه کس میداشتم
۱۳