میشدم بیرون ز خود گر منزلی میداشتم
دست و پایی میزدم گر ساحلی میداشتم
۱بهترست از عقل ناقص چون جنون کامل فتاد
کاشکی من هم جنون کاملی میداشتم
۲ای که گویی دست بر دل نه مکن بیطاقتی
مینهادم دست بر دل گر دلی میداشتم
۳دانه اشکی که دارم چون صدف در دل گره
میفشاندم گر زمین قابلی میداشتم
۴بیقراریهای من میداشت پایان چون سپند
راه فریادی اگر در محفلی میداشتم
۵در گرفتاری است آزادی درین بستانسرا
میشدم آزاد اگر پا در گلی میداشتم
۶دیگ بحر از احتیاج ابر میآید به جوش
جوش احسان میزدم گر سایلی میداشتم
۷گرد من بیرون نمیرفت از بیابان جنون
همچو مجنون گر امید محملی میداشتم
۸از دل بی حاصل خود شرمسارم جای دل
در بغل ای کاش فرد باطلی میداشتم
۹از تلاش گلشن فردوس فارغ میشدم
جا اگر در خاطر صاحبدلی میداشتم
۱۰باده را میداشت خونم داغ از جوش نشاط
در نظر گر دست و تیغ قاتلی میداشتم
۱۱آه من صائب نمیشد سرد چون باد خزان
از بهار زندگی گر حاصلی میداشتم
۱۲