سوختم تا ره در آن زلف معنبر یافتم
خشک چون سوزن شدم کاین رشته را سر یافتم
۱می توانم از نگاهی ذره را خورشید کرد
فیض آن صبح بنا گوشی که من دریافتم
۲زان به گرد خویش چون پرگار می گردم که من
از سویدای دل خود کعبه را دریافتم
۳سایه ارباب دولت شمع راه ظلمت است
آب حیوان را به اقبال سکندر یافتم
۴چون غبار خاکساران را نسازم توتیا
من که در گرد یتیمی آب گوهر یافتم
۵رخنه گفتار بر من زندگی را تلخ داشت
تا شدم خاموش خود را تنگ شکر یافتم
۶دامن داغ جنون آسان نمی آید به دست
سوختم چون شمع تا از آتش افسر یافتم
۷باغ جنت را که تنگ است آسمان بر جلوه اش
سر به زیر بال بردم در ته پر یافتم
۸به که بردارم زلب مهر خموشی شکوه را
من که صائب دست بر دامان دلبر یافتم
۹