برگ عیش بی خزان در بینوایی یافتم
آنچه می جستم ز شاهی در گدایی یافتم
۱خاکساری دانه را بال و پر نشوونماست
بال گردون سیر از بی دست وپایی یافتم
۲از دو عالم قطع کردم رشته پیوند را
تا به آن بیگانه پرور آشنایی یافتم
۳تا شدم چون سکه خوش نقش رو گردان زر
رو به هر مطلب که اوردم روایی یافتم
۴در شمار خلق بودم داشتم تارو به خلق
پشت کردم بر خلایق مقتدایی یافتم
۵می شمارم مهد آسایش دهان شیر را
تا ز قید عقل چون مجنون رهایی یافتم
۶گر شود عالم به چشم خلق از بستن سیاه
من ز راه چشم بستن روشنایی یافتم
۷تا به زانو پای من از پیروی فرسوده شد
تا میان رهنوردان پیشوایی یافتم
۸نیست امیدم به جنت کز قبول مردمان
مزد خود اینجا زطاعات ریایی یافتم
۹چون ز سنگ کودکان صائب کنم پهلوتهی
من که در سختی کشیدن مومیایی یافتم
۱۰