تا به زانو رفته پای من به گل از لای خم
پای رفتن نیست ازمیخانه ام چون پای خم
۱کرد حلاجی می وحدت سر منصور را
خشت بردارد می پرزور از بالای خم
۲رخنه دل از می صافی نمی آید بهم
می کنم اندود این ویرانه را از لای خم
۳از دل پر جوش نتوانم به بالین سر نهاد
نیست ممکن کف شود آسوده بر بالای خم
۴چون توانم باده گلرنگ را بی پرده دید
من که مستی می کنم از دیدن سیمای خم
۵گرزموج می به فرقم تیغ بارد چون حباب
نیست ممکن از سرم بیرون رود سودای خم
۶سفلگان در نعمت از منعم نمی آرند یاد
چون سبو خالی شد ازمی می شود جویای خم
۷دخل دریا ابر را در خرج می سازد دلیر
می کنم خالی به جرات شیشه را در پای خم
۸از دهان بسته باشد قفل روزی را کلید
پر برآید کوزه لب بسته از دریای خم
۹کیست عقل شیشه دل تا کوس دانایی زند
در خراباتی که افلاطون نگیرد جای خم
۱۰مذهب و مشرب به هم آمیختن حق من است
می فشانم گرد راه کعبه را در پای خم
۱۱می گشاید دفتر صبح قیامت آسمان
چون ز جوش باده آرد کف به لب دریای خم
۱۲شیشه نشکسته در پا گرچه کمتر می خلد
توبه نشکسته افزون می خلد در پای خم
۱۳گربه این عنوان می روشن تجلی می کند
همچو کوه طور می پاشد زهم اجزای خم
۱۴صیقل روح است صائب صحبت روشندلان
می توان رودید در آیینه سیمای خم
۱۵