جامه ای می خواست دل بر قامت رعنای زخم
آخر آمد ناوک اوراست بر بالای زخم
۱در حریم سینه ام هر جا نفس پا می نهد
کاروان زخم افتاده است بر بالای زخم
۲خنده بیدردی است در آیین ماتم دوستان
می کشد آخر مرا این خنده بیجای زخم
۳غیر حرف شکوه مرهم نیارد بر زبان
ناوک او اگر زند انگشت بر لبهای زخم
۴می شود بر دست من هر داغ گردابی ز خون
آستین هر گه کشم بر چشم خونپالای زخم
۵گشته ام صائب خلاص از دستبرد بیغمی
تا کشیده تیغ او بر سینه ام طغرای زخم
۶