از دل گم گشته خود گر نشان می یافتم
یوسف خود را میان کاروان می یافتم
۱چشم من از نقش تا بر خامه نقاش بود
برگ عیش نوبهاران از خزان می یافتم
۲می توانستم به گرد خود حصاری ساختن
خاکساری همچو خود گردرجهان می یافتم
۳رشته پرواز من تا در کف تسلیم بود
در قفس دایم حضور آشیان می یافتم
۴بلبلان چون برگ گل از آشیان می ریختند
رخصت یک ناله گر از باغبان می یافتم
۵روزاول کاش خود را راست می کردم چو تیر
تا خلاصی از کشاکش چون کمان می یافتم
۶این زمان در کعبه چون سنگ نشانم بیخبر
من که فیض کعبه از سنگ نشان می یافتم
۷این زمان بیداریم خواب است، ورنه پیش ازین
دولت بیدار در خواب گران می یافتم
۸ناله تنهایی من باغ را دیوانه کرد
آه اگر هم ناله ای در بوستان می یافتم
۹گر نمی شد تنگ صائب خلق من ازروزگار
هم درین عالم بهشت جاودان می یافتم
۱۰