داده ام دست ارادت با حنای لای خم
پای رفتن نیست از میخانه ام چون پای خم
۱بیت معمور خرابات است یارب کم مباد
تا قیامت خشتی از بنیاد پا بر جای خم
۲همت ساقی دو چندانم شراب لعل داد
گوهر عقلم اگر پامال شد در پای خم
۳با بزرگان یک طرف افتادن از عقل است دور
محتسب بیجاکمر بسته است در ایذای خم
۴تنگ ظرفی را چو مینا بر کنار طاق نه
کوه تمکین شو که در میخانه گیری جای خم
۵سر به گردون در نمی آرم زاستغنای عشق
همت دریاکشان را کی بود پروای خم
۶می توان از صورت هرکس به معنی راه برد
جوهر می را توان دریافت از سیمای خم
۷چند صائب همچو ساغر هرزه پروازی کنم
مدتی قصد اقامت می کنم در پای خم
۸