از دل چون سرمه خود میل آهی می کشم
خویش را در گوشه چشم سیاهی می کشم
۱از حجاب عشق صد زخم نمایان می خورم
تا ز چشم شرمگین او نگاهی می کشم
۲گرچه دارم چون گل از تخت سلیمان تکیه گاه
همچنان خمیازه بر طرف کلاهی می کشم
۳چون قفس مجموعه چاکی است سرتا پای من
بس که دست انداز مژگان سیاهی می کشم
۴تا در گلزار وحدت بر رخم واکرده اند
بوی ریحان بهشت از هر گیاهی می کشم
۵گرچه عمری شد که از عشق جنون افتاده ام
کار چون افتد به دعوی مد آهی می کشم
۶می کنم طومار شکریارانشا در ضمیر
گر به ظاهر از جفای دوست آهی می کشم
۷من حریف زهر چشم این حسودان نیستم
همچو یوسف خویش را در قعر چاهی می کشم
۸چون علم هر چند تنهایم درین آشوبگاه
با سر شوریده ناموس سپاهی می کشم
۹از تنور رزق تا قرصی برون می آورم
بیژنی گویا برون از قعر چاهی می کشم
۱۰گرچه ازدامان مطلب سعیم کوته است
مد آهی صائب از دل گاه گاهی می کشم
۱۱