خاکمال دشمن سرکش به تمکین می دهم
در گذار سیل، داد خواب سنگین می دهم
۱گردم آبی درین بستان چو گلبن می خورم
از برومندی عوض گلهای رنگین می دهم
۲بوی خود چون گل چرا از بلبلان دارم دریغ؟
من که بی منت سر خود را به گلچین می دهم
۳هرچه از شبها به بیداری سر آید نعمت است
من نه از تن پروری تغییر بالین می دهم
۴در بهای بوسه حیرانم چه سازم چون کنم
من که بهر حرف تلخی جان شیرین می دهم
۵چون طلا گردید دست افشار، می گردد عزیز
اختیار دل به آن دست نگارین می دهم
۶گرچه خود خون می خورم از تنگدستی چون عقیق
تشنه جانان را به آب خشک تسکین می دهم
۷پیش اهل دل ز زهد خشک می گویم سخن
جلوه در میدان آتش اسب چوبین می دهم
۸از زبان یار می گویم به دل پیغامها
خاطر خود را به حرف و صوت تسکین می دهم
۹بس که صائب تشنه خون خودم از بیغمی
سر چو گل با چهره خندان به گلچین می دهم
۱۰