معنی بسیار را از لفظ کم جان می دهم
بحر را در کاسه گرداب جولان می دهم
۱گوهر من خرقه ازدست صدف پوشیده است
تیغ بر سرم می خورم گوهر به دامان می دهم
۲کعبه را چون محمل لیلی به یک بانگ بلند
می کنم دیوانه و سر در بیابان می دهم
۳از گل بی خار جان خود چرا دارم دریغ؟
من که خار بی ادب را آب حیوان می دهم
۴تا مگر خوابی عزیزان را برانگیزد ز خواب
تن به زندان قضا چون ما کنعان می دهم
۵دانه دل سبز گردیدن ندارد، ورنه من
مدتی شد آبش از چاه زنخدان می دهم
۶مدتی شد صحبتم از نغمه عشرت تهی است
شیشه دل را به دست سنگ طفلان می دهم
۷برقم اما خرمن ماه است جولانگاه من
کی به دست هر خس و خاری گریبان می دهم؟
۸بس که دارم خط نو اصلاح او را در نظر
در میان خواب هم تصحیح قرآن می دهم
۹چشم من صائب به روی خط مشکین وا شده است
کی دل خود را به هر زلف پریشان می دهم
۱۰