عشق را در تنگنای سینه پنهان کردهایم
شور محشر را حصاری در نمکدان کردهایم
۱در صفای سینه ما طوطیان را حرف نیست
از تریهای فلک آیینه پنهان کردهایم
۲سنگ طفلان را دهد گرد یتیمی خاکمال
از سواد شهر تا رو در بیابان کردهایم
۳نیست طول عمر را کیفیت عرض حیات
ما به آب تلخ صلح از آب حیوان کردهایم
۴تا عزیزان جهان ما را فرامش کردهاند
سجدههای شکر پیش طاق نسیان کردهایم
۵مطلب ما ترک سر بر خویش آسان کردن است
گر لبی چون پسته زیر پوست خندان کردهایم
۶کشت ما را خوشهای گر هست آه حسرت است
در زمین شور تخم خود پریشان کردهایم
۷در شبستان عدم صبح امید ما بس است
آنچه از انفاس صرف آه و افغان کردهایم
۸چون به صید جغد چون دون همتان قانع شویم؟
ما که خود را بر امید گنج ویران کردهایم
۹چون سمندر صائب از اقبال عشق بیزوال
آتش سوزنده را بر خود گلستان کردهایم
۱۰