ما به بوی گل ز قرب گلستان آسودهایم
از گزند خار و منع باغبان آسودهایم
۱جام می بر مدعای ما چو گردش میکند
گر به کام ما نگردد آسمان آسودهایم
۲شعله را خاشاک نتواند عنانداری کند
در طریق عشق از زخم زبان آسودهایم
۳نفس غافلگیر ما در انتظار فرصت است
خاطر ما خوش که از فکر جهان آسودهایم
۴نعمت الوان نگردد خونبهای آبرو
ما ز نعمتهای الوان جهان آسودهایم
۵دیده ما را نبندد خواب سنگین اجل
با خیال یار از خواب گران آسودهایم
۶آستین بینیازی بر ثمر افشاندهایم
همچو سرو از سیلی باد خزان آسودهایم
۷سیلی بیزنهار را در زیر پل آرام نیست
ما ز غفلت زیر طاق آسمان آسودهایم
۸رخنه تقدیر را خسپوش کردن مشکل است
ورنه ما از مکر اخوان زمان آسودهایم
۹عقل بیحاصل سر ما گر ندارد گو مدار
خانه ویرانهایم، از پاسبان آسودهایم
۱۰دامن دریای خاموشی به دست آوردهایم
چون دهان ماهی از پاس زبان آسودهایم
۱۱در چراگاه جهان بر ما کسی را حکم نیست
چون غزال وحشی از خواب شبان آسودهایم
۱۲آفتاب زندگانی روی در زردی نهاد
ما سیهمستان غفلت همچنان آسودهایم
۱۳دنیی و عقبی تماشاگاه اهل غفلت است
ما خداجویان ز فکر این و آن آسودهایم
۱۴این جواب آن غزل صائب که سعدی گفته است
گر بهار آید و گر باد خزان آسودهایم
۱۵