نه ذوق صحبت و نه میل گفتگو دارم
لبی خموشتر از گوش آرزو دارم
۱معاشران همه در پای خم ز دست شدند
منم که بر سر خود دست چون سبو دارم
۲چه خنده های نمایان زبان زخمم کرد
هزار حلقه فزون جنگ با رفو دارم
۳ز بس که تند ز پهلوی محتسب گذرم
گمان برد که مگر سرکه در کدو دارم
۴دهن گشودن من از خمار خاموشی است
گمان برند که من ذوق گفتگو دارم
۵به بخشش فلک پست دل نمی بندم
خبر ز عادت طفل بهانه جو دارم
۶دمید صبح و نشدتر دماغ من صائب
دل پری ز تهیدستی سبو دارم
۷