ز ضعف اگر نفس بال بسته ای دارم
ز رنگ چهره زبان شکسته ای دارم
۱امیدوار نباشم چرا به آزادی
دل رمیده و دام گسسته ای دارم
۲اگر چه ظاهر من خشک تر ز آبله است
به زیر پوست بهار خجسته ای دارم
۳ز من گشاده شود کار می پرستان را
اگر چه همچو (سبو) دست بسته ای دارم
۴ز فکر لاله عذاران برون نمی آیم
همیشه زین گل بی خار دسته ای دارم
۵بجان رسیده ام از دست بیقراری دل
سپند آتش رخسار جسته ای دارم
۶زخنده ام جگر روزگار پر خون است
چو پسته گرچه دل زنگ بسته ای دارم
۷ز تندباد حوادث به جان نمی لرزم
که در بساط چراغ نشسته ای دارم
۸نیم ز صورت حال جهانیان غافل
اگر چه آینه زنگ بسته ای دارم
۹چو شمع دیدن من چشم می کند روشن
ز گریه دل شب روی شسته ای دارم
۱۰به تیغ حادثه از جای در نمی آیم
ز درد و داغ دل پینه بسته ای دارم
۱۱چو گل ز خنده نیاید لبم بهم صائب
اگر چه ساغر در خون نشسته ای دارم
۱۲