لب خموش و زبان گزیدهای دارم
چو بوی گل نفس آرمیدهای دارم
۱سبک رکاب نیم همچو رنگ بیجگران
سلاح جنگ عنان کشیدهای دارم
۲چو آفتاب خموشم به صدهزار زبان
نه همچو صبح دهان دریدهای دارم
۳کمند وحدت من چار موجه دریاست
ز بار درد، دل آرمیدهای دارم
۴چو تاک، هرزه مرس نیست آب دیده من
سرشک پای به دامن کشیدهای دارم
۵سر من از رگ سودا شده است خامه موی
همیشه در خم زلف خمیدهای دارم
۶به سایه پر و بال هما نمیلرزم
سر به جیب قناعت کشیدهای دارم
۷سزای بیادبان را به من حوالت کن
که شست صاف و کمان کشیدهای دارم
۸ز آفتاب قیامت نمیروم از جای
سپند آتشرخسار دیدهای دارم
۹ز خانه گرچه چو مژگان نرفتهام بیرون
چو اشک نام به عالم دویدهای دارم
۱۰مپرس حال دل از تیغ غمزهاش صائب
بهل که آبله خار دیدهای دارم
۱۱