به لب نمی رسد از ضعف آه شبگیرم
ز بار دل چو کمان، خانه می کند تیرم
۱ز بس گداختگی در نظر نمی آیم
مگر به موی میان کرده اند تصویرم
۲چه بوریا همه تن استخوان نما شده ام
هما ز سایه خود می کشد به زنجیرم
۳گذشته است به تعمیر دل مدار مرا
نمی شود نکند روزگار تعمیرم
۴ز نقشهای مخالف همین خبر دارم
که همچو موم گرفتار دست تقدیرم
۵چنین که سرکشی از شست من برون جسته است
به حیرتم که چسان گرد می کند تیرم
۶نظر ز دیدن من همچو دود می پوشند
مس سیاه دلان را اگر چه اکسیرم
۷خدنگ ناله من بی کمان سبکسرست
نمی پرد به پر و بال دیگران تیرم
۸جواب آن غزل است این که میرشوقی گفت
چو شیر از دو طرف می کشند زنجیرم
۹