به شور عشق و جنون همچو صبح مشهورم
شکسته است نمکدان چرخ را شورم
۱ز جوش سینه من خم به وجد می آید
چکیده کف عشقم، شراب منصورم
۲به روی گرم غریبی چنان فریفت مرا
که دل ز صبح وطن سرد شود چو کافورم
۳به نکهتی که ازین باغ رزق من کردند
چه خانه ها که پر از شهد کرد زنبورم
۴چو صبح اگر چه جهان روشن است از نفسم
غبار خاطر محفل چو شمع بی نورم
۵چه نسبت است به مژگان مرا نمی دانم
که پیش چشمم و از پیش چشمها دورم
۶چه شعله بود که زد حرص در نهاد مرا
که دل خنک نشد از موی همچو کافورم
۷سبوی جسم کجا سد راه من گردد
شکست شیشه چرخ از شراب پر زورم
۸به راه راست دلالت مکن مرا صائب
که زه به خویش نگیرد کمان پرزورم
۹