ز بیم هجر شب وصل یار می لرزم
میان بحر ز بیم کنار می لرزم
۱یکی است نسبت هجران و وصل با دل من
به یک قرار من بیقرار می لرزم
۲زمین ز زلزله برخود چنان نمی لرزد
که من ز جلوه آن شهسوار می لرزم
۳شود ز سبزه بیگانه خون گل پامال
ز خط سبز بر آن گلعذار می لرزم
۴به یک جهان دل بیتاب، رشته ای چه کند
بر آن دو سلسله مشکبار می لرزم
۵کمان سخت پر و بال تیر می گردد
ز بیم هجر در آغوش یار می لرزم
۶چنان که بیجگر از غم به خویش می لرزد
من از مشاهده غمگسار می لرزم
۷کجاست سوخته ای تا دهد حیات مرا
که من به خرده جان چون شرار می لرزم
۸وطن به عزت غربت نمی رود از دل
چو آب در گهر شاهوار می لرزم
۹اگر چه هست گناه من از شمار افزون
همان ز پرسش روز شمار می لرزم
۱۰چه سرو تهمت آزادگی است بر من بار
که من به برگ خود افزون زبار می لرزم
۱۱خط مسلمی آفت است بی برگی
تو از خزان و من از نوبهار می لرزم
۱۲به راستی نتوان شد ز تیر مار ایمن
من از مساعدت روزگار می لرزم
۱۳به لاله زار نلرزد دل صبا صائب
چنین که من به دل داغدار می لرزم
۱۴