چنان که نیل بود مانع رسیدن چشم
به خط رخ تو امان یافت از گزیدن چشم
۱شب گذشته کجا بوده ای که خوابیده است
بساط سبزه خط تو از چریدن چشم
۲ز دل چو آیینه چینم بساط حیرانی
نه شبنم که قناعت کنم به دیدن چشم
۳به آه و ناله محال است مهربان گردد
بتی که رام نشد از فسون دمیدن چشم
۴به بال بسته چه پرواز می توان کردن
چه قطع راه توان کرد از دویدن چشم
۵مباش بی حرکت زینهار کز گلشن
به آفتاب رسد شبنم از پریدن چشم
۶به روشنایی دل می توان جهان را دید
و گرنه سهل بود دیدن و ندیدن چشم
۷زبان و گوش چه حاجت چو هست بینایی
که با نگاه بود گفتن و شنیدن چشم
۸خبر ز گردش پرگار می دهد مرکز
دلیل رفتن دلهاست آرمیدن چشم
۹شریف را به خسیس احتیاج می افتد
که برگ کاه بود داروی پریدن چشم
۱۰چو مشت سرمه غبار وجود من صائب
به باد می رود از یک نفس کشیدن چشم
۱۱