مرا که گفت که دست از عنان یار کشم
کشد رقیب رکاب و من انتظار کشم
۱مرا که هست میسر سبوکشی در دیر
چه لازم است که درد سر خمار کشم
۲مرا که صبحت داغی همیشه داشتهام
چه اوفتاده که دامن ز لالهزار کشم
۳مرا که دست و دل از روزگار سرد شده است
چسان به رشته گهرهای آبدار کشم
۴مرا که زندگی از آتش است همچون شمع
چرا ز شعله برون رخت چون شرار کشم
۵ز شوربختی من هر حباب گردابی است
چگونه کشتی ازین ورطه بر کنار کشم
۶اگر نه خاطر روی تو در میان باشد
به روی آینه دل خط غبار کشم
۷چو خار خشک سزاوار سوختن شدهام
عبث چه منت مشاطه بهار کشم
۸به مصر رفتم و از مشتری ندیدم روی
متاع آینه خود به زنگبار کشم
۹به یک نسیم توجه ز خاک بردارم
ز ضعف پا به زمین چند چون غبار کشم
۱۰ندیده هجر دل ناز پرورم صائب
عجب نباشد اگر نالههای زار کشم
۱۱