ز بردباری ما خوار و زار شد عالم
ز کوه طاقت ما سنگسار شد عالم
۱بس است سلسله جنبان نسیم دریا را
ز بیقراری ما بیقرار شد عالم
۲ز گوشه دل خود سر برون نیاوردیم
اگر خزان و اگر نوبهار شد عالم
۳بهشت برگ خزان دیده ای است عارف را
ز سیر چشمی ما شرمسار شد عالم
۴کدام دست برآمد ز آستین یارب
که یک پیاله می بر خمار شد عالم
۵کند فضولی مهمان بخیل را بدخو
ز سازگاری ما سازگار شد عالم
۶توان حریف دغا را به نقش کم دل برد
ز پاکبازی ما خوش قمار شد عالم
۷کباب سوخته را اشک نیست حیرانم
که چون ز خون دلم لاله زار شد عالم
۸نداشت مایه ابر بهار عالم خشک
ز تر زبانی ما نوبهار شد عالم
۹ز ناله های جگرسوز خامه صائب
چو لاله یک جگر داغدار شد عالم
۱۰