از آن زمان که به زلف تو مبتلاست دلم
اگر به کعبه رود روی برقفاست دلم
۱خبر ز سایه خود نیست صید وحشی را
من رمیده چه دانم که در کجاست دلم
۲چه نسبت است به آیینه اشتیاق مرا
که آب گشت و همان تشنه لقاست دلم
۳به خشم و ناز مرا ناامید نتوان کرد
به شیوه های غریب تو آشناست دلم
۴به من کشاکش گردون چه می تواند کرد
که در حمایت آن طره دوتاست دلم
۵نگاه حسرت من ترجمان مطلبهاست
اگر خموش از اظهار مدعاست دلم
۶به حسن شوخ ندانم چه نسبت است مرا
که هیچ جا نه و در صد هزار جاست دلم
۷برهنه را نتواند برهنه کرد کسی
چه نعمتی است که بی برگ و بی نواست دلم
۸مرا ز نعمت الوان حسن سیری نیست
گرسنه چشم تر از کاسه گداست دلم
۹میی چون خون شهیدان به من کرامت کن
که از خمار چو صحرای کربلاست دلم
۱۰ز مشت خار و خسم دود بر نمی خیزد
ز بس که واله آن آتشین لقاست دلم
۱۱ز انقلاب جهان نیستم غمین صائب
که در بلندی و پستی به یک هواست دلم
۱۲