بس است روی دلی مشت استخوان مرا
ز چشم شیر فتد برق در نیستانم
۱ز شرم ناله ام از بس به خاک ریخته است
زبان چو برگ توان رفت از گلستانم
۲نه ذوق بودن و نه روی باز گردیدن
چو خنده بر لب ماتم رسیده حیرانم
۳همین بس است که در آستانه عشقم
اگر چه سوختنی همچو چوب دربانم
۴مرا به کنج قفس بر ز بوستان صائب
که مغز می شود از بوی گل پریشانم
۵اگر چه نیک نیم، خاک پای نیکانم
عجب که تشنه بمانم، سفال ریحانم
۶چو رشته قیمتم از پهلوی گهر باشد
اگر گهر نبود من به خاک یکسانم
۷شوم به خانه مردم نخوانده چون مهمان
که من به خانه خود چون نخوانده مهمانم
۸ز ابر آب گرفتن وظیفه صدف است
من آن نیم که به هر سفله لب بجنبانم
۹