ز رعشه رفته برون دست و پا ز فرمانم
فتاده است تزلزل به چار ارکانم
۱شده است نقد قیامت مرا ز پیریها
عصا صراط من و عینک است میزانم
۲اگر نه صبح قیامت بود سفیدی موی
چرا چو انجم از افلاک، ریخت دندانم
۳شده است موی سرم تا سفید از پیری
چو شمع صبح به نور حیات لرزانم
۴ز ضعف تن به زمین نقش بستهام چو غبار
به دست و دوش نسیم صباست جولانم
۵نمی گزم لب نانی ز سست مغزیها
خمیر مایهٔ حسرت شده است دندانم
۶قرار نیست مرا همچو گوی بی سر و پا
اگر چه قامت چون تیر گشت چوگانم
۷دوام زندگی من نه از تنومندی است
ز ناتوانی بر لب نمیرسد جانم
۸زیاد مرگ همان غافله ز دل سیهی
شده است قامت خم گشته طاق نسیانم
۹به حرف و صوت سرآمد حیات من صائب
نهشت باد خزان برگی از گلستانم
۱۰