منم که مصرف نقد نگاه می دانم
به روی خوب ندیدن گناه می دانم
۱اگر چه شد تنم از داغ عشق لاله ستان
هنوز دعوی خود بی گواه می دانم
۲فتادگی است در آیین من پرستش حق
زمین میکده را خانقاه می دانم
۳کمند شوخی این ره چنان ربوده مرا
که گر به کعبه رسم سنگ راه می دانم
۴به حرفهای سبک قیمت مرا مشکن
که کوه درد ترا کم ز کاه می دانم
۵چنان زلف به چشمم جهان سیاه شده است
که آه را نفس صبحگاه می دانم
۶اگر چه مسند عزت به من قرار گرفت
هنوز یوسف خود را به چاه می دانم
۷ز عجز دشمن خونخوار می شود گستاخ
سبک عنانی برق از گیاه می دانم
۸توجهی که ترا در شکست دلها هست
ز بر شکستن طرف کلاه می دانم
۹همان ز مشق گنه دست بر نمی دارم
اگر چه نامه خود را سیاه می دانم
۱۰گناه را چو شفیعان عزیز می دارم
ز بس که عفو تو عاشق گناه می دانم
۱۱از آن چو آبله پیچیده ام به دامن پای
که گل به خار زدن را گناه می دانم
۱۲به رشته نگه آن کس که می کشد صائب
بغیر گوهر عبرت، گناه می دانم
۱۳