ز بوی باده گلرنگ می پرد رنگم
ز برق شیشه می آب می شود سنگم
۱چرا دلیر نباشد غنیم در جنگم
که تا به شیشه رسد آب می شود سنگم
۲به آب گوهر من غوطه می خورد خورشید
پیاله از جگر لعل می زند رنگم
۳غبار حادثه در عین سرمه ساییهاست
نفس چگونه کشد بلبل خوش آهنگم
۴گلم ولی جگر شیر داده اند مرا
ز آفتاب تجلی نمی پرد رنگم
۵به یک دو جرعه دیگر خراب می گردم
به یک دو موجه دیگر به بحر یکرنگم
۶نوای من دل عشاق را به جوش آرد
به گوش مردم بیدرد خارج آهنگم
۷چنان ز سردی عالم فسرده دل شده ام
که زخم تیشه شرر بر نیارد از سنگم
۸چه شد که سینه موری نمی توانم خست
که در خراش دل خویش آهنین چنگم
۹شکسته پایی من شوق را ز پا انداخت
گره به کار فلاخن فتاد از سنگم
۱۰چو تار چنگ دل خویش را گداخته ام
که آمده است سر زلف فکر در چنگم
۱۱مگر فلاخن توفیق دست من گیرد
که پا شکسته چو سنگ نشان فرسنگم
۱۲تو کز سپهر برون رفته ای به خویش ببال
که من به زیر فلک سبزه ته سنگم
۱۳اگر چه تلخ جبینم چو نیشکر صائب
شکر به تنگ فتاده است در دل تنگم
۱۴