اگر چه در چمن روزگار خار و خسم
چو لاله داغ بود گل ز گرمی نفسم
۱درین ریاض من آن بلبلم که می آید
صدای خنده گل از شکستن قفسم
۲به جرم هرزه درایی مرا ز باغ مران
که آرمیده تر از بوی گل بود نفسم
۳چنان گزیده مرا آستین فشانی خلق
که التفات به شکر نمی کند مگسم
۴بغیر سایه مرا نیست زان شکار دگر
که من از طول امل سالهاست در مرسم
۵ز من عزیزتری نیست ملک خواری را
اگر چه در نظر اعتبار هیچ کسم
۶اگر چه رفته ام از تنگنای چرخ برون
همان ز تنگی جا تنگ می شود نفسم
۷دو اربعین بسر آمد ز زندگانی من
هنوز در خم گردون شراب نیمرسم
۸مکن از مردم بالغ نظر حساب مرا
که با سفیدی مو شیر خواره هوسم
۹روم به خواب چو افسانه از ترانه خویش
اگر چه باعث بیداری هزار کسم
۱۰ز حد خویش به مستی نمی روم بیرون
درین حظیره در بسته ایمن از عسسم
۱۱چه حاجت است به بند دگر مرا صائب
که من ز لاغری خود همیشه در قفسم
۱۲