کنون که با تو مکان در یک انجمن دارم
هزار مرحله ره تا به خویشتن دارم
۱مدار رزق به اقبال قسمت است که من
در آستین شکر و زهر در دهن دارم
۲ز صبح مهر تمنا کنم چه ساده دلم
که چشم بخیه ز سر رشته کفن دارم
۳چو گردباد غبار دل است جامه من
به مرگ و زیست بس است این قبا که من دارم
۴سپر ز شبنم گل کرده ام ز ساده دلی
سر مجادله با مهر تیغ زن دارم
۵نمی شود سر خود در سخن نکنم
چو خامه زخم نمایانی از سخن دارم
۶سپر فکندن من گرد من حصار بس است
به این سلاح چه پروای تیغ زن دارم
۷مرا به جوشن داودی احتیاجی نیست
ز جان سخت زره زیر پیرهن دارم
۸چو شمع صبح بپا افتاده ام صائب
سر وداع حریفان انجمن دارم
۹