چگونه درد خود از مردمان نهان دارم
که از شکستگی رنگ ترجمان دارم
۱نمانده است مرا در بساط جز آهی
هزار دشمن و یک تیر در کمان دارم
۲سراب را ز جگر تشنگان بادیه نیست
خجالتی که من از روی میهمان دارم
۳به مرگ قطع امید از خدنگ او نکنم
هنوز صبح امیدی ز استخوان دارم
۴گناهکار ندارد ز آیه رحمت
توقعی که من از خط دلستان دارم
۵سر نیاز مرا پایمال ناز مکن
که حق سجده بر آن خاک آستان دارم
۶اگر به دامن یوسف نمی رسد دستم
به این خوشم که سر راه کاروان دارم
۷درین بهار که دادم به دست عقل عنان
هزار سلسله دیوانگی زیان دارم
۸شکفتگی طلبم صائب از دل پر شور
ز شوره زار تمنای زعفران دارم
۹