ز جوش عشق تو میخانه در بغل دارم
بهشتی از دل دیوانه در بغل دارم
۱ز تیر ناز تو دایم چو سینه ترکش
شب دراز پریخانه در بغل دارم
۲غم جهان نتواند به گرد من گردید
که شیشه در کف و پیمانه در بغل دارم
۳خراب حالی من دورباش چشم بدست
وگرنه گنج چو ویرانه در بغل دارم
۴از آن به جستن من پا ز سر کند غواص
که چون صدف در یکدانه در بغل دارم
۵چو رفته است مرا از خمار دست از کار
ازین چه سود که میخانه در بغل دارم
۶در انتظار بهارند اهل ظاهر و من
بهاری از دل دیوانه در بغل دارم
۷به فکر سنگدلان در نماز مشغولم
درون کعبه صنمخانه در بغل دارم
۸به دام می کشدم لذت گرفتاری
و گرنه از دل خود دانه در بغل دارم
۹چو چشم اگر چه به ظاهر دو دست من خالی است
هزار گوهر یکدانه در بغل دارم
۱۰جواب آن غزل است این که گفته است مطیع
کلید کعبه و بتخانه در بغل دارم
۱۱