گمان مبر که بغیر از تو آشنا دارم
بجز تو ره به کجا می برم که را دارم
۱به قدر زخم بود راه شانه را در زلف
به چاکهای دل خود امیدها دارم
۲ز بس که در تن من داغها به هم پیوست
گمان برند زره در ته قبا دارم
۳درین محیط که بازوی موج خار و خس است
به دست بسته تمنای آشنا دارم
۴ز خاکساری من چشم می شود روشن
به چشم مردم از آن جا چو توتیا دارم
۵چو روسفیدی من در شکستگی بسته است
دریغ دانه خود چون ز آسیا دارم
۶ز داغ تشنه لبی دل نمی توان برداشت
وگرنه راه به سرچشمه بقا دارم
۷به مدعا نرسیدن شده است مطلب من
وگرنه رخصت اظهار مدعا دارم
۸مرا به باغ کسان نیست حاجتی چون صبح
ز چاک سینه خود باغ دلگشا دارم
۹به پاره کردن من دوخته است عالم چشم
اگر چه چون حرم کعبه یک قبا دارم
۱۰ز راستی نبود شاخهای بی بر را
خجالتی که من از قامت دو تا دارم
۱۱گران چو سبزه بیگانه ام درین بستان
به جرم این که سخنهای آشنا دارم
۱۲علاقه ای که کتان را بود به ماه تمام
به پاره پاره دل من جدا جدا دارم
۱۳چنان خوش است به آزادگی مرا صائب
که وحشت قفس از نقش بوریا دارم
۱۴