به جرم این که متاع هنر بود بارم
یکی ز گرد کسادی خوران بازارم
۱گهر شود به نهانخانه صدف پنهان
ز غیرت گهر آبدار گفتارم
۲چه عرض گوهر خوش آب و رنگ خویش دهم
که مرده خون به رگ رغبت خریدارم
۳مگر فلک ز شفق دست در حنا دارد
که عقده ای نگشاید ز رشته کارم
۴من بلند نوا را درین چمن مپسند
که غنچه باشد در زیر بال منقارم
۵نرفته است ز دل بر زبان دروغ مرا
کجی گذار ندارد به راست بازارم
۶بده به دست من اکسیر رنگ را ساقی
که همچو برگ خزان دیده است رخسارم
۷غرض زدوری چون من نگاهبانی چیست
به گرد گلشنت انگار خار دیوارم
۸چگونه جان برم از جور آسمان صائب
اگر نه لطف ظفرخان شود هوادارم
۹